آفرینش
یه روز خدا حوصلش سر رفته بود.با خودش گفت:خسته شدم بس این دایناسورها عربده کشیدن و همدیگه رو کشتن،تازه خیلی هم زشت هستن.بذار یه موجودی بیافرینم که همچین نسبت به اینا خوشگل تر و باحال تر باشه.اومد موجودی رو آفرید به نام آدم.بعد یهو به خودش اومد و گفت:این که زیاد تغییری نکرد،اینم که زمخت و بی ریخت شد؛باید با دقت بیشتری بسازم.این بود که حوا رو آفرید.زیبا، مهربون، ظریف.دیگه خودشم هی داشت این موجودشو تحسین می کرد و براش زمین و آسمون رو آفرید و به فرشته ها دستور داد که سجده کنن. می خواست آدمو همون لحظه از بین ببره که دید آدم افتاده به پای حوا.حوا هم که چون مهربون بود به خدا گفتش که این موجود گر چه بی ریخته ولی طفلکی خیلی داره التماس می کنه،بذار اینم بمونه.خدا گفت:این به درد نخوره،ضایس.حوا گفت:بابا،حالا بی خیل.داره کف پامو داره می بوسه.خدا هم حرف این اشرف مخلوقاتشو که نمی تونست زمین بندازه.گفت:باشه،ولی این اصلا در حد تو نیست.این پسته.پس بهش زور بازو می دم که هی برات نوکری کنه.یه وقت به خودت زحمت ندی؛هر کاری خواستی بگو این نکره برات بکنه.